الله متعال میفرماید:
﴿یَسۡتَخۡفُونَ مِنَ ٱلنَّاسِ وَلَا یَسۡتَخۡفُونَ مِنَ ٱللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمۡ إِذۡ یُبَیِّتُونَ مَا لَا یَرۡضَىٰ مِنَ ٱلۡقَوۡلِۚ وَکَانَ ٱللَّهُ بِمَا یَعۡمَلُونَ مُحِیطًا ١٠٨﴾ [النساء : ١٠٨]
آنان کارهای زشتشان را از مردم پنهان میکنند؛ ولی نمیتوانند کارهای ناپسندشان را از الله پنهان نمایند. و آنگاه که شب را در تدابیر و سخنانی میگذرانند که (الله) نمیپسندد، الله با آنهاست؛ و الله به اعمالشان احاطهی کامل دارد.
1548- وعن أَبی هریرةَt قَالَ: قَالَ رسول اللهr: «تَجِدُونَ النَّاسَ مَعادِنَ: خِیَارُهُم فی الجَاهِلِیَّةِ خِیَارُهُمْ فِی الإسْلاَمِ إِذَا فَقُهُوا، وتَجِدُونَ خِیَارَ النَّاسِ فی هَذَا الشَّأنِ أَشَدَّهُمْ لَهُ کَرَاهِیَةً، وَتَجِدُونَ شَرَّ النَّاسِ ذَا الوَجْهَینِ، الَّذِی یَأتِی هؤُلاءِ بِوَجْهٍ، وَهَؤُلاءِ بِوَجْهٍ». [متفق علیه]([1])
ترجمه: ابوهریرهt میگوید: رسولاللهr فرمود: «مردم را مانند معادنِ (طلا و نقره) مییابید؛ آنانکه در جاهلیت بهترین مردم بودند، در اسلام نیز بهترین مردم هستند، البته بهشرطی که شناخت و دانش دینی پیدا کنند. و بهترین مردم را در امر خلافت کسانی مییابید که پذیرش آنرا ناگوار میشمارند و بدترین مردم را افراد دورویی میبینید که پیشِ اینها یکýرو و پیش آنها رویی دیگر دارند».
1549- وعن محمد بن زیدٍ: أنَّ ناساً قالوا لِجَدِّهِ عبدِ اللهِ بن عمرَ$ إنَّا نَدْخُلُ عَلَى سَلاَطِیننَا فَنَقُولُ لَهُمْ بِخِلاَفِ مَا نَتَکَلَّمُ إِذَا خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِمْ. قَالَ: کُنَّا نَعُدُّ هَذَا نِفَاقاً عَلَى عَهْدِ رسُولِ اللهr. [روایت بخاری]([2])
ترجمه: از محمد بن زید روایت است که عدهای از مردم به جدّش عبدالله بن عمر$ گفتند: ما هنگامی که نزد حاکمان خویش هستیم، سخنانی بر زبان میرانیم که بر خلاف سخنانیست که در غیابِ آنها میگوییم. عبداللهt فرمود: «ما این را در دوران رسولاللهr نفاق میدانستیم».
شرح
مولف/ در کتابش، بابی در نکوهش افراد دوروی گشوده است؛ افراد دوروی به کسانی گفته میشود که پیش اینها یک روی و پیش دیگران، رویی دیگر دارند؛ مانند منافقان که الله معتال دربارهی آنها میفرماید:
﴿وَإِذَا لَقُواْ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ قَالُوٓاْ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوۡاْ إِلَىٰ شَیَٰطِینِهِمۡ قَالُوٓاْ إِنَّا مَعَکُمۡ إِنَّمَا نَحۡنُ مُسۡتَهۡزِءُونَ ١٤﴾ [البقرة: ١٤]
و هنگامی که با مؤمنان، روبرو میشوند، میگویند: (ما نیز همانند شما) ایمان آوردهایم؛ و چون با شیاطین و دوستان گمراهشان، تنها میشوند، میگویند: ما با شما هستیم و تنها (مؤمنان را) به استهزا و ریشخند میگیریم.
خصلت دورویی که از ویژگیهای نفاق است، در بسیاری از مردم دیده میشود؛ چنانکه پیش شما چاپلوسی میکنند و حتی در تعریف از شما گزافه میگویند؛ ولی پشت سرتان شما را نکوهش کرده، از شما به بدی یاد میکنند و حتی ویژگیهایی به شما نسبت میدهند که در شما نیست. این، دورویی و ویژگیِ کسانیست که پیامبرr دربارهی آنان فرموده است: «بدترین مردم را افراد دورویی میبینید که پیشِ اینها یک رو و پیش آنها رویی دیگر دارند». این، جزو گناهان بزرگ است؛ زیرا پیامبرr از کسانی که دارای چنین خصلتی هستند، به بدترین مردم یاد فرمود. بر انسان واجب است که رُک و صریح باشد و تنها همان چیزی را که در دل دارد، بر زبان بیاورد؛ اگر سخن نیکی باشد، ستوده میشود و اگر غیر از آن باشد، نتیجهاش خیر و نیکی خواهد بود؛ ولی اینکه پیشِ هر کسی، رویی داشته باشد، جایز نیست؛ فرقی نمیکند که در عبادتش چنین رویکردی داشته باشد یا در تعاملش با مردم؛ در هر صورت دورویی در عبادت و رفتارهای فردی و اجتماعی، ناجایز است.
سپس مولف/ این آیه را یادآور شده است که اللهY میفرماید:
﴿یَسۡتَخۡفُونَ مِنَ ٱلنَّاسِ وَلَا یَسۡتَخۡفُونَ مِنَ ٱللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمۡ إِذۡ یُبَیِّتُونَ مَا لَا یَرۡضَىٰ مِنَ ٱلۡقَوۡلِۚ وَکَانَ ٱللَّهُ بِمَا یَعۡمَلُونَ مُحِیطًا ١٠٨﴾ [النساء : ١٠٨]
آنان کارهای زشتشان را از مردم پنهان میکنند؛ ولی نمیتوانند کارهای ناپسندشان را از الله پنهان نمایند. و آنگاه که شب را در تدابیر و سخنانی میگذرانند که (الله) نمیپسندد، الله با آنهاست؛ و الله به اعمالشان احاطهی کامل دارد.
همچنین از این نمونه، کسیست که پنهانی مرتکب گناه و معصیت میشود و از ارتکاب گناه در برابر مردم، خجالت میکشد؛ در حالی که از اللهU شرم نمیکند! چنین فردی نیز در مفهوم این آیه میگنجد؛ اما این بدان معنا نیست که کسی که مرتکب گناه شده و توبه کرده است، آن را نزد مردم بازگو نماید؛ زیرا پیامبرr فرموده است: «کُلُّ أَمَّتِی مُعَافًى إِلاَّ المُجاهِرِینَ»؛([3]) یعنی: «همهی افراد امتم بخشیده میشوند، مگر کسانی که گناهانشان را آشکار میکنند»؛ بدینسان که «شخصی، شبهنگام مرتکب گناهی شود و صبح، در حالی که الله، گناهش را پوشانده است، (آن را برای مردم بازگو کند و) بگوید: فلانی! من، دیشب چنین و چنان کردهام. این، در حالیست که الله، گناهانش را پوشانده بود؛ ولی او، صبح که میشود پرده و ستر الهی را از روی خود برمیدارد».
خلاصه اینکه انسان باید یکرو و رُک باشد و ظاهر و باطنش، یکی باشد. از الله متعال میخواهیم که باطنمان را از ظاهرمان بهتر بگرداند و به همهی ما توفیق کردار و گفتاری بدهد که خود میپسندد؛ بهیقین او بر هر کاری تواناست.
***
([1]) صحیح بخاری، ش: (3493، 7179) به صورت مختصر؛ و صحیح مسلم، ش: 2526.
([2]) صحیح بخاری، ش: 7178، بیآنکه در آن لفظ «عَهْدِ رسُولِ اللهr» آمده باشد.
([3]) ر.ک: حدیث شمارهی 246. [مترجم]
الله متعال میفرماید:
﴿وَلَا تَعَاوَنُواْ عَلَى ٱلۡإِثۡمِ وَٱلۡعُدۡوَٰنِ﴾ [المائدة: ٢]
و همدیگر را بر انجام گناه و تجاوز یاری نکنید.
در این باب میتوان به احادیث باب پیشین اشاره کرد.
1547- وعن ابن مسعودٍ t قَالَ: قَالَ رسُولُ اللهr: «لا یُبَلِّغْنِی أَحَدٌ مِنْ أصْحَابِی عَنْ أَحَدٍ شَیْئاً، فإنِّی أُحِبُّ أنْ أخْرُجَ إِلَیْکُمْ وأنَا سَلیمُ الصَّدْرِ». [روایت ابوداود و ترمذی]([1])
ترجمه: از ابنمسعودt روایت شده است که رسولاللهr فرمود: «هیچیک از اصحابم هیچ خبری از دیگری برای من نیاورد؛ زیرا دوست دارم که وقتی نزدتان میآیم، در دلم نسبت به کسی چیزی نباشد».
شرح
مولف/ در کتابش «ریاض الصالحین» باب بدین عنوان گشوده است: «نهی از نقل سخنان و احوال مردم به زمامداران، در صورتی که ضرورت و نیازی به این کار نباشد»؛ زیرا این امر نوعی دشمنی با کسیست که سخنش بدون ضرورت به مسؤولان منتقل میشود یا اینکه ممکن است زمینهساز بدبینی مسؤولان باشد و باعث شود که این تصور را در ذهنشان تداعی کند که مردم به آنان ناسزا میگویند یا از آنان راضی نیستند؛ از اینرو خبرچینی برای زمامداران، کار شایستهای نیست؛ مگر آنکه بهراستی مصلحتی در این گزارشها وجود داشته باشد؛ مثلاً بهخاطر جلوگیری از اتفاقی ناگوار. لذا اگر شخصی در مجالس از حکام و مسؤولان بهبدی یاد میکند یا به آنان ناسزا میگوید، شایسته نیست که خبرش را به مسؤولان برسانند؛ زیرا این ، جفایی در حقّ آن شخص میباشد و نیز سبب میشود که مسؤولان گمان ببرند که مردم از آنان راضی نیستند؛ در نتیجه در انجام وظایف خویش دلسرد شده، اقدامات لازم را در جهت خدمت به مسلمانان انجام ندهند. ولی اگر کسی بیمورد به بدگویی از حکام و مسؤولان میپردازد و چنین بهنظر میرسد که هدفش ایجاد آشوب و گسترش دامنهی نارضایتی در سطح جامعه میباشد و میخواهد مردم را نسبت به مسؤولان بدبین کند، باید خبرش را به مسؤولان بدهید؛ زیرا این، خیرخواهی برای خود آن شخص بهشمار میآید؛ چراکه مسؤولان جلوی او را میگیرند تا بیشتر در آشوبگری و هجوم بر ضدّ زمامداران و مسؤولان، فرو نرود؛ افزون بر این، سکوت در برابر تبهکار، مفاسد بیشتری در پی خواهد داشت و این، بر خلاف نصیحت و خیرخواهیست.
لذا اگر خبرچینی برای حکومت اسلامی بهقصدِ جلوگیری از آشوب باشد، ایرادی ندارد؛ البته این امر نیز باید با دقت انجام شود و مبتنی بر دلایل و مدارک کافی باشد تا مسؤولان از اقدامات فتنهگرانه جلوگیری کنند و در جهت بسط و گسترش رضایتمندیِ شهروندان بکوشند.
سپس مولف/ در اینباره به یک آیه و یک حدیث، استدلال کرده است و در همان ابتدا این آیه را یادآور شده است که الله تعالی میفرماید:
﴿وَلَا تَعَاوَنُواْ عَلَى ٱلۡإِثۡمِ وَٱلۡعُدۡوَٰنِ﴾ [المائدة: ٢]
و همدیگر را بر انجام گناه و تجاوز یاری نکنید.
یکی از نمونههای تعاون و همکاری در مسیر گناه و تجاوز، این است که انسان بدون ضرورت خبر کسی را به مسؤولان برساند؛ زیرا این امر چهبسا ممکن میشود که مسؤولان بدون دلیلی شرعی، با آن شخص برخورد کنند. و اما حدیثی که مولف/ در اینباره آورده، حدیثیست بدین مضمون که از ابنمسعودt روایت شده است که رسولاللهr فرمود: «هیچیک از اصحابم هیچ خبری از دیگری برای من نیاورد؛ زیرا دوست دارم که وقتی نزدتان میآیم، در دلم نسبت به کسی چیزی نباشد».
این، از حکمت و فرزانگی رسولاللهr بود که نمیخواست در دلش چیزی نسبت به یارانش ایجاد شود. تجربه نشان داده است که گاه انسان، یک نفر را دوست دارد و او را فردی بزرگوار میپندارد؛ اما دربارهی آن شخص خبری به انسان میرسد که مهر و محبتش نسبت به آنشخص از دلش میرود و از او متنفر میشود. اینجاست که باید دقت کنیم که مصلحت در سکوت است یا در انتقال خبر یا موضوعی به مسؤولان.([2])
***
([1]) ضعیف است؛ ضعیف الجامع، ش: 6322؛ و ضعیف أبی داود، از آلبانی/، ش: 1035.
([2]) سعدی:
«دو چیز طُرّهی عقل است: دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی».
«اگرچه پیش خردمند خاموشی ادب است؛ به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی».
257- باب: حرام بودن سخنچینی که عبارتست از نقل سخن در میان مردم بهقصد دو بههمزنی
الله متعال میفرماید:
﴿هَمَّازٖ مَّشَّآءِۢ بِنَمِیمٖ ١١﴾ [القلم: ١١]
و از هیچ عیبجویی که به سخنچینی در رفت و آمد است، (فرمان مبر).
و میفرماید:
﴿مَّا یَلۡفِظُ مِن قَوۡلٍ إِلَّا لَدَیۡهِ رَقِیبٌ عَتِیدٞ ١٨﴾ [ق: ١٨]
(انسان) هیچ سخنی بر زبان نمیآورد مگر آنکه نزدش، نگهبانی (برای نوشتن آن) حضور دارد.
1544- وعن حُذَیْفَةَt قَالَ: قَالَ رسولُ اللهr: «لا یَدْخُلُ الجَنَّةَ نَمَّامٌ». [متفقٌ علیه]([1])
ترجمه: حذیفهt میگوید: رسولاللهr فرمود: «سخنچین وارد بهشت نمیشود».
1545- وعن ابن عباسٍ$: أنَّ رسولَ اللهr مرَّ بِقَبْرَیْنِ فَقَالَ: «إنَّهُمَا یُعَذَّبَانِ، وَمَا یُعَذَّبَانِ فِی کَبیرٍ، بَلَى إنَّهُ کَبِیرٌ؛ أمَّا أَحَدُهُمَا، فَکَانَ یَمْشِی بِالنَّمِیمَةِ، وأمَّا الآخَرُ فَکَانَ لا یَسْتَتِرُ مِنْ بَوْلِهِ». [متفقٌ علیه؛ این، لفظ یکی از روایتهای بخاریست.]([2])
ترجمه: ابنعباس$ میگوید: رسولاللهr از کنارِ دو قبر عبور کرد و فرمود: «این دو نفر عذاب میشوند، آن هم بهخاطر گناهی که آن را بزرگ نمیدانستند؛ در صورتی که گناه بزرگی بود: یکی از آنها در میان مردم سخنچینی مینمود و دیگری، از ادرار خود پرهیز نمیکرد».
شرح
مولف/ در باب پیشین به بیان انواع غیبتهای مباح پرداخت و شش مسأله در اینباره ذکر نمود و دلایلی آورد که پیرامونش سخن گفتیم؛ از آن جمله: دادخواهی بود که انسان نزد قاضی یا حاکم، از کسی که به او ستم کرده است، شکایت کند. یعنی در چنین موردی ایرادی ندارد که دربارهی ستمِ جفاکار، سخن بگوید؛ زیرا حقّ اوست که دادخواهی کند و حقّ خود را بگیرد؛ دلیل جوازش، این است که هند، همسر ابوسفیان نزد پیامبرr آمد و گفت: ای رسولخدا! ابوسفیان، مرد بخیلیست و مخارج من و فرزندم را بهاندازهی کافی نمیدهد؛ مگر آنکه خودم بدون اطلاع او، از اموالش بردارم؟ فرمود: «طبق عُرف و بهاندازهی نیاز خود و فرزندت بردار». بُخل، صفت نکوهیدهایست که هند به شوهرش نسبت داد؛ اما چرا؟ هدفش دادخواهی بود؛ یعنی میخواست حق خویش و فرزندش را بگیرد و از خود و فرزند خویش، رفع ظلم کند؛ زیرا بر مرد واجب است که نفقه و مخارج همسر و فرزندان خود را در حدّ متوسط و مطابق عُرف و بدون افراط و تفریط، تأمین نماید؛ همانگونه که الله متعال میفرماید:
﴿وَٱلَّذِینَ إِذَآ أَنفَقُواْ لَمۡ یُسۡرِفُواْ وَلَمۡ یَقۡتُرُواْ وَکَانَ بَیۡنَ ذَٰلِکَ قَوَامٗا ٦٧﴾ [الفرقان: ٦٧]
و آنان که چون انفاق مىکنند، زیادهروى نمىنمایند و بخل نمىورزند، و انفاقشان همواره میان این دو حالت، در حدّ اعتدال است.
کسی که در نتیجهی بُخل، ستمی بر او برود، میتواند به شخصی که توانایی گرفتن حقّش را دارد، شکایت ببرد؛ چنانکه هند، نزد رسولاللهr شکایت کرد که شوهرش، مخارج او را بهاندازهی کافی تأمین نمیکند. رسولاللهr او را از اینکه شوهرش را بخیل نامید، منع نفرمود؛ بلکه از آنجا که او خواهان گرفتن حقش بود، رسولالله سخنش را تأیید و او را راهنمایی نمود و فرمود: «طبق عُرف و بهاندازهی نیاز خود و فرزندت بردار». این حدیث، حاوی مسایلیست؛ از جمله:
جایز بودن غیبت برای دادخواهی و گرفتن حقّ خویش؛ البته بهشرطی که این غیبت، در قالب شکایت در نزد کسی باشد که توانایی رسیدگی به موضوع و گرفتن حق را دارد؛ و گرنه، دادخواهی فایدهای ندارد.
نکتهی دیگری که از این حدیث برداشت میشود، این است که نفقه و تأمین مخارج زن و فرزند، طبق عُرف و بهاندازهی نیازشان، بر مرد یا سرپرست خانواده واجب است؛ حتی اگر خودِ زن، ثروتمند باشد، باز هم بر مرد واجب است که نفقهاش را بدهد.
اگر زنی معلم باشد و ضمن شرایط عقد، قید شده که مرد او را از تدریس منع نکند، در این صورت مرد حق ندارد که چیزی از حقوق دریافتی زن را مطالبه کند تا بر این اساس به همسر خویش اجازه دهد که همچنان شاغل باشد؛ یعنی با پذیرش این شرط در هنگامِ عقد ازدواج، دیگر حق ندارد که زنش را از تدریس منع کند یا اینکه چیزی از حقوقش را برای خود بردارد؛ ولی اگر در زمان عقد، چنین شرطی به میان نیامده باشد، مرد میتواند زنش را از تدریس منع کند یا اینکه با توافق یکدیگر بخشی از حقوق زن از آنِ مرد باشد تا به همسرش اجازهی اشتغال و تدریس بدهد.
از این حدیث چنین برداشت میشود که اگر کسی، نفقهی زیردستان خود را طبق عُرف و بهاندازهی کافی ندهد، آنها میتوانند طبق عُرف و بهاندازهی نیازشان، بدون اطلاع سرپرست، از اموال او بردارند.؛ چه سرپرست بداند و چه نداند و نیز فرقی نمیکند که اجازه دهد یا ندهد؛ یعنی زن میتواند بهاندازهی نیاز خود و فرزندانش از جیب شوهرش یا از گاوصندوق وی پول بردارد. حال این پرسش مطرح میشود که حسن، سی هزار تومان از سعید بستانکار است و سعید انکار میکند؛ در عین حال این امکان برای حسن وجود که با گرفتن بخشی از مالِ سعید، طلب خود را وصول کند؛ آیا این کار برای حسن که بستانکار است، جایز میباشد؟ میگوییم: خیر؛ زیرا مسألهی نفقه با این موضوع تفاوت دارد؛ در بحث نفقه، تأمین نیازهای ضروری مطرح میباشد و این، سببی روشن است که صورتمسألهی مذکور را جایز میگرداند و همهی ما میدانیم که فلان زن، همسر فلانیست و بر او واجب است که نفقهی همسرش را بدهد؛ بر خلافِ بستانکار که اینگونه روشن و واضح نیست و ثبوت آن به دلیل و مدرک نیاز دارد و باید از طریق مجاریِ قضایی و حقوقی پیگیری شود؛ همچنین رسولاللهr فرموده است: «أَدِّ الأَمَانَةَ إِلَى مَنْ ائْتَمَنَک وَلاَ تَخُنْ مَنْ خَانَک».([3]) یعنی: «امانت را به کسی که آن را به تو میسپارد، بازگردان و به کسی که به تو خیانت کرده است، خیانت مکن». علما از این مسأله بهعنوان مسألهی «ظفر» یاد میکنند؛ یعنی اگر کسی به مالی از بدهکار خویش دست یافت، آیا میتواند آنرا در قبال بستانکاری خود برای خویش بردارد یا خیر؟ پاسخش این است که برداشتن آن مال در مقابل نفقهی واجب، ایرادی ندارد؛ اما در برابر بستانکاری، بنا بر فرمودهی عام و فراگیرِ رسولاللهr جایز نیست که فرمود: «به کسی که به تو خیانت کرده است، خیانت مکن»؛ بلکه بحث تأمین اموال موضوعیست که از طریق مجاری قضایی و حقوقی انجام میشود.
***
1546- وعن ابن مسعودٍt أنَّ النَّبِیَّr قَالَ: «أَلا أُنَبِّئُکُمْ مَا العَضْهُ؟ هی النَّمَیمَةُ؛ القَالَةُ بَیْنَ النَّاسِ». [روایت مسلم]([4])
ترجمه: ابنمسعودt میگوید: پیامبرr فرمود: «آیا به شما خبر دهم که "عَضْه" (=دروغ و بهتان) چیست؟ همان سخنچینی و دوبههمزنی در میان مردم است».
شرح
مولف/ در باب حرام بودن سخنچینی، حدیثی بدین ذکر کرده است که ابنمسعودt میگوید: پیامبرr فرمود: «أَلا أُنَبِّئُکُمْ مَا العَضْهُ؟ هی النَّمَیمَةُ؛ القَالَةُ بَیْنَ النَّاسِ»؛ یعنی: «آیا به شما خبر دهم که "عَضْه" (=دروغ و بهتان) چیست؟ همان سخنچینی و دوبههمزنی در میان مردم است».
واژهی «عَضْه» به معنای بریدن و پارهپاره کردن یا بخشبخش نمودن است و همخانوادهی واژهی ﴿عِضِینَ﴾ میباشد که در قرآن کریم آمده است:
﴿ٱلَّذِینَ جَعَلُواْ ٱلۡقُرۡءَانَ عِضِینَ ٩١﴾ [الحجر: ٩١]
آنانکه قرآن را بخشبخش قرار دادند (و بخشی از قرآن را سحر و بخشی را شعر پنداشتند).
یا به بخشی از قرآن ایمان آوردند و به بخشی دیگر کفر ورزیدند. سخنچینی نیز اینگونه است؛ یعنی آدم سخنچین حرف برخی از مردم را به برخی دیگر میرساند تا دوبههمزنی کند؛ این، جزو گناهان بزرگ است؛ چنانکه پیامبرr از کنارِ دو قبر عبور کرد و فرمود: «این دو نفر عذاب میشوند، آن هم بهخاطر گناهی که آن را بزرگ نمیدانستند؛ در صورتی که گناه بزرگی بود: یکی از آنها در میان مردم سخنچینی مینمود و دیگری، از ادرار خود پرهیز نمیکرد». برخی از مردم علاقهی عجیبی دارند که حرفِ این و آن را به یکدیگر برسانند و حتی بدین منظور پیازداغش را هم بیشتر میکنند؛ نزد این یکی میروند و میگویند: فلانی، چنین و چنان گفته است. و نزد آن یکی میروند و میگویند: فلانکس چنین و چنان گفته است! گاه حرفی که نقل میکنند، راست است و گاه دروغ. تازه اگر راست باشد، باز هم حرام است و سخنچینی بهشمار میآید و جزو گناهان بزرگ میباشد. اللهU از پیروی از چنین کسانی منع نموده و فرموده است:
﴿وَلَا تُطِعۡ کُلَّ حَلَّافٖ مَّهِینٍ ١٠ هَمَّازٖ مَّشَّآءِۢ بِنَمِیمٖ ١١﴾ [القلم: ١٠، ١١]
و از هیچ سوگندخوردهی فرومایهای فرمان مبر؛ (و نیز) و از هیچ عیبجویی که به سخنچینی در رفت و آمد است.
شاعر چه نیک و بهجا گفته است که:
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
همچنین کسی که حرف دیگران را نزدت بازگو میکند، شک نکن که حرف تو را نیز پیش دیگران میبرد؛ پس از چنین کسانی تحویل نگیر و نسبت به آنها بیتفاوت باش.
در این حدیث به یک شیوهی آموزشی بسیار خوب اشاره شده است؛ چنانکه رسولاللهr برای جلب توجه مخاطبش و برای اینکه توجهش به موضوع را بیشتر کند، آنرا در قالب یک پرسش مطرح میفرمود؛ این روش، باعث میگردد که حواس مخاطب به سوی موضوع کشیده شود و موضوع را با توجه بیشتری دنبال کند. لذا بهکارگیری چنین روشهایی در آموزش، نیک و بهجاست؛ زیرا هدف، این است که شنونده چیزی بیاموزد یا آنرا بهخاطر بسپارد.
حال این پرسش مطرح میشود که اگر دیدیم که فردی به دوست خود آنقدر فریفته شده که اسرار و رازهای خود را با او در میان میگذارد ، ولی دوستش اسرار او را فاش میکند، آیا باید به شخص اول خبر دهیم که فلاندوست تو آدم رازداری نیست و سخنانت را پیش آن و آن بازگو میکند؟ پاسخ، مثبت است؛ آری؛ باید به آن شخص بگوییم که حواست به فلانی باشد که آدم رازداری نیست و دربارهی تو چنین و چنان میگوید. این، از باب نصیحت و خیرخواهیست و هدف، این نیست که میان دو طرف را بههم بزنیم؛ یعنی هدف، اصلاح است، نه دوبههمزنی؛ الله متعال میفرماید:
﴿وَٱللَّهُ یَعۡلَمُ ٱلۡمُفۡسِدَ مِنَ ٱلۡمُصۡلِحِ﴾ [البقرة: ٢٢٠]
الله، مفسد را از مصلح میشناسد.
***
([1]) صحیح بخاری، ش: 6056؛ و صحیح مسلم، ش:105.
([2]) صحیح بخاری، ش: (216، 1387)؛ و صحیح مسلم، ش:292.
([3]) این حدیث، طرق و شواهد زیادی دارد که پیشتر بان شد.
([4]) صحیح مسلم، ش: 2606.
بدان که غیبت با هدفِ درست و شرعی که دستیابی به آن جز با غیبت ممکن نباشد، به شش سبب مباح است:
یکم: دادخواهی؛ پس برای ستمدیده جایز است که نزد سلطان و قاضی و دیگر کسانی که قادر به گرفتن حقّ او هستند، از ظالم شکایت کند و بگوید: فلانی، به من ظلم کرده است.
دوم: کمک خواستن برای تغییر منکَر و بازگرداندن گنهکار به راه راست؛ بدینسان که به آنکه به تواناییاش برای از میان بردن منکَر امید دارد، بگوید: فلانی، مرتکب فلانکار شد؛ او را توبیخ و از این کار منع کن»؛ یا چنین چیزی بگوید و هدفش رسیدن به از میان بردن منکَر باشد و اگر هدفی جز این داشته باشد، حرام است.
سوم: استفتا (فتوا خواستن)؛ مثلاً به مفتی میگوید: پدرم، یا برادرم، یا همسرم یا فلانی به من ستم کرده است؛ نظر شما چیست و چگونه میتوانم از شرّ او رهایی یابم و به حقّ خود برسم و دفع ظلم کنم؟ این بهخاطر ضرورت، جایز است؛ اما بهتر و احتیاط، این است که بگوید: نظر شما دربارهی مرد یا شخص یا همسری که چنین کرده است، چیست؟ بدینسان بدون ذکر نام شخص، به هدف خویش میرسد؛ البته ذکر نام فرد، جایز است و انشاءالله این موضوع در حدیث هند خواهد آمد.([1])
چهارم: برحذر داشتن مسلمانان از شر، و نصیحت و خیرخواهی برای آنان میباشد که چند وجه دارد:
· بیان عیوب راویان و شاهدانی که خدشههایی بر آنان، وارد است؛ این بهاجماع مسلمانان، جایز و بلکه بنا بر ضرورت، واجب میباشد.
· مشاوره در زمینهی ازدواج با کسی، یا در زمینهی شراکت با او در کاری، یا نظرخواهی دربارهی به امانت گذاشتن چیزی در نزد او و یا مشورت خواستن دربارهی معامله یا همسایگی با او و امثال آن؛ در چنین مواردی بر مشاور، واجب است که وضعیت طرف را پنهان نکند؛ بلکه باید به نیت خیرخواهی، بدیهایی را که در آن شخص وجود دارد، بیان نماید.
· وقتی دانشپژوه یا طالب علمی را ببیند که نزد یک بدعتی یا فاسق میرود و از او دانش فرا میگیرد و این نگرانی وجود دارد که طالب علم از آن شخص اثر بپذیرد و بدینسان به عقیده و اخلاق او آسیبی برسد؛ در این صورت بر انسان واجب است که وضعیت آن شخص را بیان کند؛ البته بهشرطی که قصد نصیحت و خیرخواهی داشته باشد. و این، از مواردیست که در آن، اشتباههای فراوانی روی میدهد و گوینده، قصد اصلاح ندارد؛ بلکه از روی حسادت چیزی میگوید و شیطان او را در این امر بهاشتباه میاندازد و این پندار را در ذهنش میاندازد که این کار، خیرخواهیست! پس باید در اینباره هوشیار بود.
· یکی از این موارد، این است که شخص مسؤولیتی دارد و چنانکه باید و شاید انجام مسؤولیت نمیکند یا شایستگی آن مسؤولیت را ندارد؛ مثلاً فاسق یا سهلانگار است. ذکر ویژگیهای او نزد بالادست وی واجب است تا او را برکنار کند و این مسؤولیت را به کسی بدهد که شایستگیاش را دارد؛ یا برای اینکه مقام بالادست، عیوب این مسؤول را بداند و با او به مقتضای وضعیت وی تعامل کند و به او فریفته نشود و او را به اصلاح خود و انجام وظیفه تشویق نماید یا شخص دیگری را جایگزینش بگرداند.
پنجم: کسی که آشکارا مرتکب فسق و فجور میشود و بدعتی میگزارد؛ مانند: بادهنوشی، غصب اموال مردم، باجگیری و(فساد مالی) و اشتغال به کارهای بیهوده؛ لذا ذکر آندسته از عیوبی که آشکارا انجام میدهد، جایز و بازگوییِ دیگر عیوبش ناجایز است؛ مگر اینکه برای جوازِ آن، سببی از اسبابی که ذکر کردیم، وجود داشته باشد.
ششم: لقب یا شهرتِ کسی باشد؛ مثلاً اگر کسی به لقبی مانندِ ضعیفچشم، لَنگ، کَر، کور، لوچ و مانند اینها معروف باشد، درست است که با این القاب معرفی یا نام برده شود؛ اما اطلاق چنین القابی بهقصد تحقیر یا استهزا و خردهگیری و امثال آن، حرام است. البته اگر معرفی یا ذکر نامِ شخص با غیر این القاب ممکن بود، بهتر است.
اینها، شش سببیست که علما ذکر کردهاند و بیشترشان مورد اتفاق است.
شرح
نووی/ در کتابش «ریاض الصالحین» بابی را به بیان غیبتِ جایز، اختصاص داده و شش مورد در اینباره ذکر کرده است. سخنش جامع میباشد و روی آن هیچ حرفی نیست؛ مواردی که ذکر کرده است، دلایلی دارد که انشاءالله در این باب خواهد آمد. وی این دلایل را آورده است و به خواست الله متعال پیرامون این دلایل سخن خواهیم گفت. از الله متعال میخواهیم که نووی را ببخشاید و همهی ما را وارد بهشت برین بگرداند.
***
1539- عن عائشة&: أنَّ رجلاً اسْتَأذَنَ عَلَى النَّبِیِّr فَقَالَ: «ائْذَنُوا لَهُ، بِئسَ أخُو العَشِیرَةِ!». [متفق علیه]([2])
ترجمه: عایشه& میگوید: مردی از پیامبرr اجازهی ورود خواست؛ پیامبرr فرمود: «به او اجازه دهید که بد آدمی در قبیلهی خود میباشد».
[نووی: بخاری در جایز بودن غیبت از فاسدان و گمراهان به این حدیث استدلال کرده است.]
1540- وعنها قالت: قَالَ رسولُ اللهr: «مَا أظُنُّ فُلاناً وفُلاناً یَعْرِفانِ مِنْ دِینِنَا شَیْئاً». [روایت بخاری]([3])
قَالَ: قَالَ اللَّیْثُ بن سعدٍ أحَدُ رُواة هَذَا الحدیثِ: هذانِ الرجلانِ کانا مِنَ المنافِقِینَ.
ترجمه: عایشه& میگوید: رسولاللهr فرمود: «گمان نمیکنم که فلانی و فلانی از دین ما چیزی بدانند».
لیث بن سعد، یکی از راویان این حدیث میگوید: این دو مرد، از منافقان بودند.
1541- وعن فاطمة بنتِ قیسٍ& قالَت: أَتَیْتُ النَّبِیَّr فقلتُ: إنَّ أَبَا الجَهْم وَمُعَاوِیَةَ خَطَبَانِی؟ فَقَالَ رسُولُ اللهr: «أمَّا مُعَاوِیَةُ، فَصُعْلُوکٌ لا مَالَ لَهُ، وأمَّا أَبُو الجَهْمِ، فَلا یَضَعُ العَصَا عَنْ عَاتِقِهِ». [متفق علیه]([4])
وفی روایةٍ لِمسلمٍ: «وَأمَّا أَبُو الجَهْمِ فَضَرَّابٌ لِلنِّساءِ» وَهُوَ تفسیر لروایةِ: «لا یَضَعُ العَصَا عَنْ عَاتِقِهِ».
ترجمه: فاطمه بنت قیس& میگوید: نزد پیامبرr آمدم و گفتم: ابوجهم و معاویه از من خواستگاری کردهاند. رسولاللهr فرمود: «معاویه، فقیر است و مالی ندارد و ابوجهم عصا از دوش خویش بر زمین نمیگذارد».
و در روایتی از مسلم آمده است: «ابوجهم، زنان را زیاد کتک میزند» و این، تفسیر برای روایت پیشین است. نیز گفته شده که منظور از اینکه «عصا از دوش خویش بر زمین نمینهد، این است که او زیاد به مسافرت میرود.
1542- وعن زید بن أرقمَt قَالَ: خَرَجْنا مَعَ رسُولِ اللهr فِی سَفَرٍ أصَابَ النَّاسَ فِیهِ شِدَّةٌ، فَقَالَ عبدُ اللهِ بن أُبَیّ: لا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رسولِ اللهِr حَتَّى یَنْفَضُّوا، وقال: لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى المَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ، فَأَتَیْتُ رسُولَ اللهِr فَأخْبَرْتُهُ بذلِکَ، فَأرْسَلَ إِلَى عبدِ الله بن أُبَیِّ، فَاجْتَهَدَ یَمِینَهُ: مَا فَعلَ، فَقَالُوا: کَذَبَ زیدٌ رَسُولَ اللهr، فَوَقَعَ فِی نَفْسِی مِمَّا قَالُوهُ شِدَّةٌ حَتَّى أنْزلَ اللهُ تَعَالَى عَلَى نَبِیِّهِ تَصْدِیقِی: ﴿إِذَا جَآءَکَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ﴾ [المنافقون:1] ثُمَّ دعاهُمُ النَّبِیُّr لِیَسْتَغْفِرَ لَهُمْ فَلَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ. [متفق علیه]([5])
ترجمه: زید بن ارقمt میگوید: همراه رسولاللهr به سفری رفتیم که در آن مردم سختیهای فراوانی دیدند. عبدالله بن اُبَی گفت: به آنانکه نزد رسولالله هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند. و افزود: اگر به مدینه بازگردیم، بهقطع اشراف و عزتمندان، ذلیلان و فرومایگان را بیرون میکنند. لذا نزد رسولاللهr آمدم و این را به اطلاع ایشان رساندم. آن بزرگوار، به دنبال عبدالله بن ابی فرستاد. عبدالله بن ابی با تأکید فراوان سوگند یاد کرد که چنین نگفته است. تا جایی که دیگران گفتند: زید به رسولاللهr دروغ گفته است. این سخن مرا سخت آشفته و غمگین کرد تا اینکه الله متعال در تصدیق من، ﴿إِذَا جَآءَکَ ٱلۡمُنَٰفِقُونَ﴾ [یعنی سورهی «منافقون»] را فرو فرستاد. سپس پیامبرr آنان را به حضور خواست تا برایشان درخواست آمرزش کند؛ ولی آنان نپذیرفتند و- متکبرانه- سر تافتند.
شرح
نووی/ در باب «انواع غیبتهای مباح» حدیثی بدین مضمون آورده است که عایشه& میگوید: مردی از پیامبرr اجازهی ورود خواست. پیامبرr فرمود: «ائْذَنُوا لَهُ، بِئسَ أخُو العَشِیرَةِ!»؛ و در روایتی آمده است: «بِئْسَ اِبْن الْعَشِیرَة»؛ یعنی: «به او اجازه دهید که بد آدمی در قبیلهی خود میباشد». آن مرد، بداندیش و فاسد بود؛ لذا پیامبرr این را بیان فرمود تا مردم این را بدانند و به او فریفته نشوند. از اینرو اگر شخصی بدکار و گمراه دیدید که با گفتار و نوشتارش مردم را جادو کرده بود و مردم نیز به او گمان نیک داشتند و سخنانش را میپذیرفتند، بر شما واجب است که بدیهای این فرد را بیان کنید و به مردم نشان دهید که خیری در او نیست تا به او فریفته نشوند. چهبسیار کسانی که سخنورند و زبانی رسا و گیرا، و ظاهری فریبنده دارند و هرچه بگویند، پذیرفته میشود؛ ولی هیچ خیری در آنها نیست. پس واجب است که وضعیت اینها برای دیگران بیان گردد.
مولف/ حدیثی بدین مضمون نیز آورده است که عایشه& میگوید: رسولاللهr فرمود: «گمان نمیکنم که فلانی و فلانی از دین ما چیزی بدانند». آن دو مرد، از منافقان بودند؛ از اینرو پیامبرr از آنان به بدی یاد کرد و بیان فرمود که آن دو چیزی از دین ما نمیدانند؛ زیرا در قلب منافق چیزی از دین اسلام وجود ندارد؛ هرچند چیزهایی از اسلام به گوشِ او میرسد؛ اما قلبش آن را درنمییابد. پناه بر الله. منافق بهظاهر ادعای اسلام میکند، اما در حقیقت، کافر است. الله متعال میفرماید:
﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن یَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلۡیَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَمَا هُم بِمُؤۡمِنِینَ ٨ یُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَمَا یَخۡدَعُونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمۡ وَمَا یَشۡعُرُونَ ٩﴾
[البقرة: ٨، ٩]
برخی از مردم میگویند: ما، به الله و روز رستاخیز ایمان آوردیم، اما مومن نیستند. میخواهند الله و مؤمنان را فریب دهند؛ اما بیآنکه درک کنند، کسی جز خود را نمیفریبند.
مولف/ همچنین حدیث فاطمه بنت قیس& را در باب مشاوره با رسولاللهr آورده است: فاطمه بنت قیس& نزد رسولاللهr آمد و عرض کرد که اسامه بن زید، معاویه بن ابیسفیان و ابوجهم از او خواستگاری کردهاند. پیامبرr به او فرمود: «ابوجهم دستِ بزنی دارد و زنان را میزند؛ معاویه فقیر است و چیزی ندارد؛ با اسامه ازدواج کن». پیامبرr دربارهی معاویهt فرمود که فقیر است و مالی ندارد؛ معاویهt اگرچه بعدها به حکومت رسید، اما در آن زمان فقیر بود. دربارهی ابوجهم نیز فرمود: «فَضَرَّابٌ لِلنِّساءِ» و در روایتی دیگر آمده است که فرمود: «لا یَضَعُ العَصَا عَنْ عَاتِقِهِ»؛ هر دو، یک مفهوم دارد و بدین معناست که «ابوجهم، زنان را زیاد کتک میزند»؛ یعنی دستِ بزنی دارد و با زنان، خوشرفتار نیست. گفتنیست که کتک زدن زنان جایز نیست، مگر به سببی که الله متعال بیان فرموده است:
﴿وَٱلَّٰتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهۡجُرُوهُنَّ فِی ٱلۡمَضَاجِعِ وَٱضۡرِبُوهُنَّۖ فَإِنۡ أَطَعۡنَکُمۡ فَلَا تَبۡغُواْ عَلَیۡهِنَّ سَبِیلًاۗ إِنَّ ٱللَّهَ کَانَ عَلِیّٗا کَبِیرٗا ٣٤﴾ [النساء : ٣٤]
و زنانی را که از نافرمانیشان بیم دارید، ابتدا نصیحت نمایید و آنگاه از همخوابی با آنها دوری کنید و (اگر مطیع نشدند) تنبیهشان نمایید؛ آنگاه اگر از شما اطاعت کردند، برای ستم به آنان در پی بهانه نباشید. همانا الله بلندمرتبهی بزرگ است.
اما اینکه به هر بهانهای دست روی همسر خویش بلند کنید، اشتباه و نارواست؛ زیرا الله متعال میفرماید:
﴿وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِ﴾ [النساء : ١٩]
و با زنان به نیکی رفتار کنید.
ولی اگر از نافرمانیِ همسرت بیم داشتی و در انجام وظایفش کوتاهی میکرد، به ترتیب ذیل عمل کن:
نخست: او را نصیحت نما و حقوق شوهر را به او یادآوری کرده، برایش بیان کن که کوتاهی در ادای حقوق شوهر برایش جایز نیست و او را از خشم پروردگار و عواقب نافرمانی بترسان. اگر سر بهراه شد که چه بهتر، و گرنه گزینهی دوم را در پیش بگیر:
دوم: از همخوابی با او دوری کن و با او نخواب؛ البته با او بهکلی قهر نکن؛ یعنی با او حرف بزن؛ ولی این رخصت برایت وجود دارد که تا سه روز با او حرف نزنی و بیش از سه روز، جایز نیست که انسان با همکیش خود قهر کند. چنانکه در حدیث آمده است: «لایَحِلُّ لِمؤمنٍ أَنْ یَهْجُرَ أَخَاهُ فَوْقَ ثَلاثٍ، یَلْتَقِیَانِ فَیُعْرِضُ هَذَا، وَیُعْرِضُ هَذَا، وَخَیْرُهُمَا الَّذِی یَبْدَأُ بِالسَّلامِ»؛([6]) «برای هیچ مؤمنی جایز نیست که بیش از سه شبانهروز با برادر مسلمانش قهر باشد؛ بهگونهای که وقتی همدیگر را میبینند، از هم روی میگردانند. و بهترینشان، کسیست که سلام (و آشتی) را آغاز میکند».
سوم: اگر این دو گزینه افاده نکرد، میتوانید کتکش بزنید؛ البته کتکی که شدید نباشد و به او آسیب نرساند؛ زیرا هدف، تنبیه یا ادب کردن است.
در روایتی آمده است که پیامبرr دربارهی ابوجهم فرمود: «لا یَضَعُ العَصَا عَنْ عَاتِقِهِ». پیشتر بیان شد که مفهومش، این است که او زنان را زیاد کتک میزند. و نیز گفته شده که او زیاد به مسافرت میرود؛ زیرا در آن زمان سفرها با شتر انجام میشد و مسافر نیاز داشت که با خود، چوبدستی یا عصایی داشته باشد. گفتنیست: از آنجا که روایتها یکدیگر را شرح و توضیح میدهند، از جمعبندی این دو روایت بدین نتیجه میرسیم که مفهوم نخست، صحیحتر است. سپس رسولاللهr به فاطمه بنت قیس& پیشنهاد کرد که با اسامه بن زید$ ازدواج کند؛ و همینگونه هم شد و فاطمه، از اسامه خیر فراوان دید و با او خوشبخت شد. در هر حال این حدیث نشان میدهد که اگر کسی برای مشاوره و نظرخواهی دربارهی شخصی نزدتان آمد و شما بهرسم اینکه مشورت نوعی امانت است، عیوب آن شخص را گفتید، ایرادی ندارد و غیبت محسوب نمیشود؛ زیرا این بهخاطر خیرخواهی و نصیحت است و هدف، رسوایی و فضیحت نیست و بین کسی که از مردم غیبت میکند تا بدیها و عیوبشان را فاش کند و بین کسی که از روی خیرخواهی سخن میگوید، فرق فراوانی وجود دارد.
و اما حدیث چهارم، حدیثی بدین مضمون است که زید بن ارقمt میگوید: همراه رسولاللهr به سفری رفتیم که در آن مردم سختیهای فراوانی دیدند. عبدالله بن اُبَی گفت: به آنانکه نزد رسولالله هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند. الله متعال در سورهی «منافقون» به همین سخن منافقان اشاره دارد؛ چنانکه میفرماید:
﴿هُمُ ٱلَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنفِقُواْ عَلَىٰ مَنۡ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ یَنفَضُّواْ﴾ [المنافقون: ٧]
آنان، همان کسانی هستند که میگویند: به آنان که نزد رسولالله هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند.
﴿حَتَّىٰ﴾ در اینجا برای تعلیل است و برای غایه نیست؛ ولی این سخن منافقان بیپایه بود؛ زیرا امکان نداشت که مسلمانان حتی اگر از گرسنگی و تشنگی بمیرند، پیامبرr را تنها بگذارند. «کافر همه را به کیش خویش پندارد»؛ منافقان همینکه چیزی از اموال و غنایم به آنان میرسید، خشنود میشدند و چون به چیزی دست نمییافتند، خشمگین شده، بر پیامبرr خرده میگرفتند!
این، همهی حرف عبدالله بن ابی نبود؛ بلکه الله متعال در تأیید زیدt خبر میدهد که:
﴿یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِینَةِ لَیُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّ﴾ [المنافقون: ٨]
(منافقان) میگویند: «اگر به مدینه بازگردیم، بهطور قطع عزتمندان، ذلیلان (و فرومایگان) را بیرون میکنند».
زیدt میگوید: لذا نزد رسولاللهr آمدم و سخنان عبدالله بن ابی را به اطلاع ایشان رساندم. آن بزرگوارr به دنبال عبدالله بن ابی فرستاد. عبدالله بن ابی با تأکید فراوان سوگند یاد کرد که چنین نگفته است. تا جایی که دیگران گفتند: زید به رسولاللهr دروغ گفته است. این سخن مرا سخت آشفته و غمگین کرد تا اینکه الله متعال در تصدیق من، سورهی «منافقون» را فرو فرستاد. الله متعال میفرماید:
﴿هُمُ ٱلَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنفِقُواْ عَلَىٰ مَنۡ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ یَنفَضُّواْۗ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلَٰکِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِینَ لَا یَفۡقَهُونَ ٧ یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِینَةِ لَیُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّۚ وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِینَ وَلَٰکِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِینَ لَا یَعۡلَمُونَ ٨﴾ [المنافقون: ٧، ٨]
آنان، همان کسانی هستند که میگویند: «به آنان که نزد رسولالله هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند». حال آنکه خزانههای آسمانها و زمین، از آنِ الله است؛ ولی منافقان درک نمیکنند. میگویند: «اگر به مدینه بازگردیم، بهطور قطع عزتمندان، ذلیلان (و فرومایگان) را بیرون میکنند». حالآنکه عزت، از آنِ الله و پیامبر او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند.
دقت بفرمایید که اللهU چگونه این سخن عبدالله بن ابی را پاسخ گفت. عبدالله بن ابی گفته بود: «اگر به مدینه بازگردیم، بهقطع اشراف و عزتمندان، ذلیلان و فرومایگان را بیرون میکنند». اللهU در پاسخش فرمود: ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِینَ﴾؛ یعنی: «عزت، از آنِ الله و پیامبر او و مومنان است» و نفرمود که الله، عزیزتر است؛ زیرا در این صورت چنین بهنظر میرسید که منافقان نیز عزت دارند؛ حال آنکه هیچ عزتی ندارند.
از این آیات و نیز از حدیث زیدt چنین برداشت میکنیم که نقل قول منافقان به زمامدار مسلمانان جایز است تا اقدامات لازم را برای برخورد با آنان انجام دهد؛ و نیز نقل سخنان افراد تبهکار به مسؤولان جایز میباشد تا از تبهکاری مفسدان جلوگیری کنند؛ البته باید دقت کرد که آنچه گفته میشود، مستند و قطعی باشد؛ زیرا اگرچه در دوران رسولاللهr در تأیید زید بن ارقمt و گزارشی که داده بود، وحی نازل شد؛ ولی اینک که وحی نازل نمیشود.
مولف/ مسایل و ضوابطی را در بیان انواع غیبتهای مباح ذکر کرده و سپس دلایلش را آورده است.
***
1543- وعن عائشة& قالَت: قالَت هِنْدُ امْرَأةُ أَبی سفْیَانَ لِلنَّبِیِّr إنَّ أَبَا سُفْیَانَ رَجُلٌ شَحِیحٌ وَلَیْسَ یُعْطِینِی مَا یَکْفینی وولَدِی إِلاَّ مَا أَخَذْتُ مِنْهُ، وَهُوَ لا یَعْلَمُ؟ قَالَ: « خُذِی مَا یَکْفِیکِ وَوَلدَکِ بِالمَعْرُوفِ». [متفقٌ علیه]([7])
ترجمه: عایشه& میگوید: هند، همسر ابوسفیان به پیامبرr گفت: ابوسفیان، مرد بخیلیست و مخارج من و فرزندم را بهاندازهی کافی نمیدهد؛ مگر آنکه خودم بدون اطلاع او، از اموالش بردارم؟ فرمود: «طبق عُرف و بهاندازهی نیاز خود و فرزندت بردار».
***
([1]) ر.ک: حدیث شمارهی 1543.
([2]) صحیح بخاری، ش: 6032؛ و صحیح مسلم، ش: 2591.
([3]) صحیح بخاری، ش: 6068.
([4]) صحیح مسلم، ش: 1480. و در صحیح بخاری نیست.
([5]) صحیح بخاری، ش: 4903؛ و صحیح مسلم، ش: 2772.
([6]) صحیح بخاری، ش: (6077، 6237)؛ و صحیح مسلم، ش: 2560 بهنقل از ابوایوب انصاریt.
([7]) صحیح بخاری، ش: (2211، 5364)؛ و صحیح مسلم، ش:1714.
الله متعال میفرماید:
﴿وَإِذَا سَمِعُواْ ٱللَّغۡوَ أَعۡرَضُواْ عَنۡهُ﴾ [القصص: ٥٥]
و چون سخن بیهودهای بشنوند، از آن روی میگردانند
و میفرماید:
﴿وَٱلَّذِینَ هُمۡ عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ ٣﴾ [المؤمنون : ٣]
و آنانکه از کارهای بیهوده رویگردانند.
و میفرماید:
﴿إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَٰٓئِکَ کَانَ عَنۡهُ مَسُۡٔولٗا ٣٦﴾ [الإسراء: ٣٦]
بیگمان گوش و چشم و دل، همه، بازخواست خواهند شد.
و میفرماید:
﴿وَإِذَا رَأَیۡتَ ٱلَّذِینَ یَخُوضُونَ فِیٓ ءَایَٰتِنَا فَأَعۡرِضۡ عَنۡهُمۡ حَتَّىٰ یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیۡرِهِۦۚ وَإِمَّا یُنسِیَنَّکَ ٱلشَّیۡطَٰنُ فَلَا تَقۡعُدۡ بَعۡدَ ٱلذِّکۡرَىٰ مَعَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّٰلِمِینَ ٦٨﴾
[الأنعام: ٦٨]
و چون کسانی را دیدی که دربارهی آیاتمان بر خلاف حق سخن میگویند، از آنان روی بگردان تا به سخن و موضوع دیگری بپردازند. و اگر شیطان تو را دچار فراموشی کرد، پس از یادآوری، با ستمکاران منشین.
1536- وعن أَبی الدرداءt عَنِ النَّبِیِّr قَالَ: «مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أخیهِ، رَدَّ اللهُ عَنْ وَجْهِهِ النَّارَ یَومَ القیَامَةِ». [ترمذی ضمن روایت این حدیث گفته است: حدیثی حسن میباشد.]([1])
ترجمه: ابودرداءt میگوید: پیامبرr فرمود: «هرکه از آبروی برادرش دفاع کند، الله، روز قیامت آتش دوزخ را از او دور میگرداند».
1537- وعن عِتبَانَ بنِ مَالکٍt فِی حدیثه الطویل المشهور الَّذِی تقدَّمَ فی بابِ الرَّجاء قَالَ: قام النَّبِیُّr یُصَلِّی فَقَالَ: «أیْنَ مالِکُ بنُ الدُّخْشُمِ»؟ فَقَالَ رَجُلٌ: ذَلِکَ مُنَافِقٌ لا یُحِبُّ اللهَ ولا رَسُولهُ، فَقَالَ النَّبِیُّr: «لا تَقُلْ ذَلِکَ؛ ألا تَراهُ قَدْ قَالَ: لا إله إِلا اللهُ یُریدُ بِذَلکَ وَجْهَ اللهِ؟! وإنَّ الله قَدْ حَرَّمَ عَلَى النَّارِ مَنْ قَالَ: لا إله إِلا اللهُ یَبْتَغی بِذَلِکَ وَجْهَ اللهِ». [متفقٌ علیه]([2])
ترجمه: در حدیث طولانی و مشهور عتبان بن مالکt که پیشتر در باب «امید» گذشت، آمده است: پیامبرr برای نماز ایستاد و فرمود: «مالک بن دُخشم کجاست؟» مردی پاسخ داد: او، منافقیست که الله و پیامبرش را دوست ندارد. پیامبرr فرمود: «چنین مگو؛ مگر نمیدانی که او لاإلهإلاالله گفته و از گفتن آن، تنها خشنودی الله متعال را خواسته است؛ همانا الله، کسی را که بهخاطر خشنودی او لاإلهإلاالله بگوید، بر آتش دوزخ حرام کرده است».
شرح
مولف، نووی/ پس از ذکر آیاتی از قرآن کریم دربارهی حرام بودن غیبت و ذکر پارهای از پیامدهای منفی و گناهان این عمل، بابی دربارهی حرام بودن گوش دادن به غیبت گشوده است؛ یعنی اگر یک نفر، غیبت شخصی دیگری را بگوید، بر انسان حرام است که به این غیبت گوش دهد؛ بلکه باید او را از غیبت کردن باز بدارد و بکوشد که رشتهی سخن را به سمت و سوی دیگری بکشاند و موضوع را عوض کند. چنین کاری، اجر و پاداش فراوانی دارد؛ همانگونه که در حدیث ابودرداءt آمده است. اما اگر غیبتکننده همچنان بر غیبت کردن پافشاری کند، بر ما واجب است که آن مجلس را ترک کنید؛ زیرا الله متعال میفرماید:
﴿وَقَدۡ نَزَّلَ عَلَیۡکُمۡ فِی ٱلۡکِتَٰبِ أَنۡ إِذَا سَمِعۡتُمۡ ءَایَٰتِ ٱللَّهِ یُکۡفَرُ بِهَا وَیُسۡتَهۡزَأُ بِهَا فَلَا تَقۡعُدُواْ مَعَهُمۡ حَتَّىٰ یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیۡرِهِۦٓ إِنَّکُمۡ إِذٗا مِّثۡلُهُمۡ﴾
[النساء : ١٤٠]
و الله (این حکم را) در قرآن بر شما نازل کرده که چون شنیدید گروهی آیات الهی را انکار و استهزا میکنند، با آنان ننشینید تا آنکه به گفتار دیگری بپردازند؛ زیرا در این صورت شما نیز همانند آنان هستید.
لذا اگر انسان به گفتارِ حرامی گوش دهد، در گناهش با گویندهی آن شریک است؛ بلکه ترک آن مجلس بر او واجب میباشد. مولف/ چند آیه دربارهی رویگردانی از سخنان و کارهای بیهوده ذکر کرده است؛ منظور از کارهای بیهوده، سخنان و اعمالیست که هیچ نفعی ندارند. الله متعال در توصیف بندگان نیک خویش میفرماید:
﴿وَإِذَا مَرُّواْ بِٱللَّغۡوِ مَرُّواْ کِرَامٗا ٧٢﴾ [الفرقان: ٧٢]
و آنگاه که بر گفتار و کردار لغو و بیهوده مىگذرند، با بزرگوارى و متانت مىگذرند.
یعنی: به لغو و کارهای بیهوده مبتلا نمیشوند؛ نه بدان گوش میدهند و نه مرتکبش میشوند. مولف/ سپس حدیث عتبان بن مالکt را دربارهی مالک بن دخشمt آورده است که مردی دربارهی آبروی مالک بن ذخشم سخن گفت. پیامبرr آن مرد را از این کار نهی نمود و فرمود: «مگر نمیدانی که او لاإلهإلاالله گفته و از گفتن آن، تنها خشنودی الله متعال را خواسته است؟» این نشان میدهد که اگر کسی اینگونه نباشد، حرف زدن پشت سرش غیبت نیست؛ یعنی: کافر در زمینهی غیبت، محترم نمیباشد و غیبتش جایز است؛ مگر آنکه غیبتش نزدیکان و خویشاوندان مسلمانش را دلآزرده کند که در این صورت از کافر نیز غیبت نمیشود. پیشتر بیان شد که غیبت از آدمِ فاسق و بدکار، درست نیست؛ مگر آنکه در بازگو کردنِ فسق او، مصلحتی وجود داشته باشد؛ زیرا این، از روی خیرخواهیست.
1538- وعن کعب بن مالکٍt فِی حدیثهِ الطّویل فِی قصةِ تَوْبَتِهِ وَقَدْ سبق فِی باب التَّوبةِ؛ قَالَ: قَالَ النَّبِیُّr وَهُوَ جالِسٌ فی القَومِ بِتَبُوکَ: «مَا فَعَلَ کَعبُ بن مالکٍ؟» فَقَالَ رَجلٌ مِنْ بَنِی سَلمَةَ: یَا رسولَ الله، حَبَسَهُ بُرْدَاهُ والنَّظَرُ فی عِطْفَیْهِ. فَقَالَ لَهُ مُعاذُ بنُ جبلٍt: بِئْسَ مَا قُلْتَ، والله یَا رسولَ الله مَا علمنا عَلَیْهِ إِلاَّ خَیْراً، فَسَکَتَ رسُولُ اللهr. [متفق علیه]([3])
ترجمه: کعب بن مالکt در حدیث طولانیاش که دربارهی توبهی اوست و پیشتر در باب توبه([4]) گذشت، گفته است: پیامبرr در حالی که در "تبوک" در میان مردم نشسته بود، پرسید: «کعب چهکار کرد»؟ مردی از بنیسلمه گفت: ای رسولخدا! او را لباسهای زیبا و نگریستن به آنها از آمدن، بازداشت. معاذ بن جبلt گفت: سخن بدی گفتی؛ ای رسول خدا! به الله سوگند که ما جز خیر و نیکی، چیز دیگری از او نمیدانیم. و رسولاللهr سکوت کرد.
شرح
نووی/ در باب حرام بودن شنیدن غیبت، داستان توبهی کعب بن مالکt را یادآوری کرده است. کعبt یکی از سه نفری بود که بدون هیچ عذری از شرکت در غزوهی تبوک، تخلف ورزیدند؛ این سه نفر مراره بن ربیع، هلال بن امیه و کعب بن مالک# بودند که به فرمان رسولاللهr برای شرکت در جنگ تبوک کوتاهی کردند. هنگامیکه پیامبرr از تبوک بازگشت، کسانی که در این غزوه حاضر نشده بودند، نزد پیامبرr آمدند و سوگند یاد کردند که عذر داشتیم و نتوانستیم در این غزوه شرکت کنیم. پیامبرr نیز آنچه را که در ظاهر بهزبان میآوردند، از آنان پذیرفت و باطنشان را به خدا واگذار نمود؛ ولی کعب بن مالک و دو دوستش راستشان را گفتند و اظهار داشتند که ما بدون هیچ عذری از حضور در این غزوه تخلف کردیم. پیامبرr به مردم دستور داد که با این سه نفر قطع رابطه کنند؛ لذا مردم بهپیروی از فرمان پیامبرr به هیچیک از اینها سلام نمیکردند و پاسخ سلامشان را هم نمیدادند؛ چنانکه کعبt میگوید: «وقتی رسولاللهr پس از نماز مینشست، نزدش میرفتم و به او سلام میکردم و با خود میگفتم: آیا لبهایش را برای جواب سلام حرکت میدهد یا خیر؟ آنگاه نزدیکش نماز میخواندم و زیرچشمی به او نگاه میکردم. هنگامی که نماز میخواندم، به من نگاه میکرد، ولی وقتی زیرچشمی، نگاهش مینمودم، صورتش را از من برمیگرداند». پس از چهل و هشت روز، پیامبرr به همسران این سه نفر دستور داد که از شوهران خود کنارهگیری کنند؛ اما از آنجا که هلال و مراره بن ربیع$ به همسران خود نیاز داشتند، پیامبرr به همسرانشان اجازه داد که نزد آن دو بمانند؛ ولی همسر کعبt نزد خانوادهی خویش رفت. این داستان شگفتآور در قرآن کریم نیز آمده است که انسان آنرا تلاوت میکند و با هر حرفی که میخوانَد، ده ثواب میبرد. این، بیانگر اهمیت این داستان است که تاریخ و سرگذشت یک انسان، در قرآن کریم میآید تا مسلمانان با خواندن هر یک از حروفش ده نیکی ببرند. الله متعال میفرماید:
﴿وَعَلَى ٱلثَّلَٰثَةِ ٱلَّذِینَ خُلِّفُواْ حَتَّىٰٓ إِذَا ضَاقَتۡ عَلَیۡهِمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ وَضَاقَتۡ عَلَیۡهِمۡ أَنفُسُهُمۡ وَظَنُّوٓاْ أَن لَّا مَلۡجَأَ مِنَ ٱللَّهِ إِلَّآ إِلَیۡهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیۡهِمۡ لِیَتُوبُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِیمُ ١١٨﴾ [التوبة: ١١٨]
و به آن سه نفری که پذیرش توبهی آنان بهتأخیر افتاد، لطف و احسان نمود؛ آنگاه که زمین با همهی گستردگیاش بر آنان تنگ شد و از خود به تنگ آمدند و دریافتند که در برابر الله هیچ پناهگاهی جز او نیست. سپس رحمتش را شامل حالشان کرد تا توبه نمایند. همانا الله توبهپذیر مهربان است.
پیامبرr زمانی که در تبوک تشریف داشت، در حالی که در میان مردم نشسته بود، سراغ کعب بن مالکt را گرفت و پرسید: «کعب چهکار کرد»؟ مردی از بنیسلمه گفت: «ای رسولخدا! او را لباسهای زیبا و نگریستن به آنها از آمدن، بازداشت». بدون شک این سخن، غیبتِ کعبt بود؛ زیرا آن مرد دربارهی کعبt سخنی گفت که کعبt راضی نبود؛ اما الله متعال به معاذ بن جبلt توفیق داد که از کعبt دفاع کند؛ چنانکه معاذt گفت: «به الله سوگند که ما جز خیر و نیکی، چیز دیگری از کعب نمیدانیم». و رسولاللهr سکوت کرد. از این حدیث چنین برداشت میشود که اگر در حضور انسان از کسی غیبت شود، بر او واجب است که غیبتکننده را ساکت کند و به او بگوید: ساکت باش؛ از الله پروا کن. و اگر حرفش تأثیری نداشت یا نمیتوانست این کار را بکند، آنجا را ترک نماید؛ زیرا هنگامی که انسان در جلسهای نشسته که در آن از افراد نیکوکار غیبت میشود، ابتدا بر او واجب است که به دفاع از اهل خیر و صلاح برخیزد؛ و اگر نمیتوانست، جلسهی غیبت را ترک کند؛ و گرنه در گناه غیبت، شریک است.
***
([1]) صحیح الجامع، ش: 6262؛ و صحیح الترمذی، از آلبانی/، ش: 1575.
([2]) صحیح بخاری، ش: 425؛ و صحیح مسلم، ش:33. این حدیث پیشتر بهشمارهی 422 آمده است.
([3]) صحیح بخاری، ش: (4418، 4677)؛ و صحیح مسلم، ش: 2769. این حدیث پیشتر بهشمارهی 22 آمده است.
([4]) این حدیث پیشتر بهشمارهی 22 آمده است.